دوشنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ - April 23 2018
تاریخ انتشار: ۱۶ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۸
کد خبر: ۴۸۹۷۹
اولین ساخته مانی باغبانی
خرگیوش در ظاهر فیلم بسیار پیچیده و خاصی است. از آن فیلم‌های پرطمطراق و پرمدعا که می‌خواهند همه حر‌ف‌های سیاسی، هنری، فلسفی‌اش را در نود دقیقه بزنند.
میهن امروز- مازیار وکیلی: خرگیوش در ظاهر فیلم بسیار پیچیده و خاصی است. از آن فیلم‌های پرطمطراق و پرمدعا که می‌خواهند همه حر‌ف‌های سیاسی، هنری، فلسفی‌اش را در نود دقیقه بزنند. 

مشکل اصلی خرگیوش این است که ما هیچ‌گاه متوجه نمی‌شویم چرا باید به حرف‌های ظاهراً مهم چند شخصیت هپروتی گوش کنیم؟ کارگردان هیچ‌گاه مشخص نمی‌کند چرا تماشای اعمال و رفتار این شخصیت‌ها مهم است؟ چرا مهم است شاهد صحبت آن‌ها درباره هنر، فسلفه، سیاست و خط استوا باشیم؟ تماشاگر این چیزها را متوجه نمی‌شود و به خاطر همین متوجه نشدن چیزی هم از فیلم سردر نمی‌آورد. حقیقت ماجرا این است که چیزی هم برای سردرآوردن وجود ندارد. 

خرگیوش یک فیلم هپروتی کامل است. فیلم هپروتی ساختن چیز بدی نیست. تماشای اعمال دیوانه وار چند شخصیت ناهشیار می‌تواند خیلی هم جذاب باشد. نمونه اعلا چنین فیلمی خماری است که از دل چنین خط قصه ساده‌ای یکی از مفرح‌ترین و پیچیده‌ترین کمدی‌های سال‌های اخیر سینمای جهان را بیرون می‌کشد. مشکل خرگیوش این است که بیش از آن‌که اثری مستقل و قائم‌بالذات باشد ماکتی زشت و بدریخت از خماری است. 

اگر در خماری اعمالی که از شخصیت‌ها سر می‌زد جذاب و خنده‌دار بود، اعمال سه شخصیت اصلی خرگیوش نامفهوم و نامشخص است. به خاطر همین نامفهوم بودن هم است که آن همه تکه سیاسی، هنری، فلسفی نمی‌خنداند. نمی‌خنداند چون مشخص نیست برای چه باید به آن‌ها خندید. برای چه باید به لباس جنگ ستارگانی بابک و مبارزه آرش و بیتا با شمشیر لیزری (که اتفاقاً به لحاظ اجرایی خوب از کاردرآمده) توجه کرد؟ 

پشت این فانتزی بیخودی چه حرفی نهفته است که وجود این لباس و آن سکانس را لازم می‌کند؟  حرف‌های بهنود، حضور آن دختر کوچک، ظاهر و غیب شدن بیتا و دعواهای بابک با همسر سابقش همه و همه برای این است که ما به آن پایان‌بندی نخ‌نما برسیم. آرش از عالم هپروت بیرون بیاید دست دنیا کوچولو که معلوم می‌شود خواهر اوست را بگیرد و به همراه همسرش به جاده بزنند تا خانواده مجدداً شکل بگیرد. آن همه شلتاق و بالا و پایین رفتن برای چنین چیز نخ‌نما و کهنه‌ای بوده. اوج خلاقیت آقای کارگردان برای (مثلاً) غافلگیری تماشاگر این است که صدای دختر کوچولو فیلم را بی‌اندازد روی صورت مادرش تا در پایان که دارد گره‌گشایی نهایی را انجام می‌دهد از این نشانه‌گذاری بسیار خفن استفاده و کیف کند و (شاید) بعدها در مصاحبه‌هایش بگوید برای چنین ریزه‌کاری‌هایی کلی وقت گذاشته است. 

خرگیوش دقیقاً چنین فیلمی است. فیلمی پوچ و توخالی با اداهای پست مدرنیستی که حتی نمی‌تواند انگیزه شخصیت‌های اصلی را برای اعمالشان مشخص کند. به مجسمه ظاهراً باشکوهی می‌ماند که از مقوا ساخته شده باشد. مجسمه مقوایی هرچقدر هم باشکوه و جذاب ساخته شده باشد ارزش این را ندارد که خریداری شود. زود خراب می‌شود و می‌پوسد و از بین می‌رود. مثل خرگیوش که خیلی زود ظاهر ساده‌اش از پشت آن پچیدگی بی‌معنا معلوم می‌شود و تنها چیزی که برای تماشاگر باقی می‌ماند بهت و حیرت است. بهت و حیرت از این همه شلتاق و بالا و پایین رفن بیخود که خرج یک مضمون کهنه و پوسیده شده است. کارگردان سعی می‌کند در نریشن‌ها مسئله پدر آرش، ایرج را مهم جلوه دهد. 

آرش مدام از ایرج حرف می‌زند. از این‌که چقدر به او وابسته است. آرش مدام می‌گوید فکر نمی‌کرده ایرج را انقدر دوست داشته باشد. اصلاً علت این‌که آرش تن می‌دهد به آن بزم شبانه و به عالم هپروت می‌رود، سرطان گرفتن ایرج است. منتها مشکل این‌جاست که ما ایرج را نمی‌بینیم تا بفهمیم چرا بودن یا نبودنش انقدر برای آرش مهم است. ما از ایرج تقریباً هیچ چیز نمی‌دانیم. فقط می‌دانیم معمار برج میلاد است و زن دومی اختیار کرده که حاصلش همین دختر کوچولویی است که سر و کله‌اش در بزم شبانه آرش پیدا می‌شود. 

انقدر شناخت برای همدردی با آرش کافی نیست. ایرج باید می‌بود تا ما بفهمیم چه چیزی در وجودش هست که این‌طور آرش را وابسته کرده. اما در شکل فعلی ایرج یک شبح است. یک سایه که فقط در یک پلان  ابتدای فیلم و در ویدئویی ضبط شده در انتهای فیلم ظاهر می‌شود. این مشکل را هم به شکل دیگری بیتا همسر آرش دارد. رفت و آمدش صرفاً برای آن پایان‌بندی کذایی است، وگرنه اگر آرش مجرد می‌بود و زن نداشت هیچ اتفاقی نمی‌اُفتاد. درست مثل ماجرای خرگوش گم شده ایرج و آرش که در طول فیلم به کلی فراموش می‌شود. خرگوشی که آرش گرفته تا شیرش را برای درمان به ایرج بدهد. راستی این چه سرطانی است که شیر خرگوش برای خوب شدنش مناسب است؟ اصلاً رشته آرش چیست که می‌تواند تشخیص دهد که شیرخرگوش برای پدرش مناسب است؟ خرگیوش از این دست اشکالات سطحی زیاد دارد. 

کارگردان همه سعی خود را می‌کند تا با ساختن فضایی جعلی از زیر بار این ضعف‌ها شانه خالی کند. ضعف‌ها و ابهام‌هایی که برای زمین زدن یک فیلم کافیست. منتها کارگردان سعی می‌کند با رنگ و لعاب دادن به فیلم و گذاشتن چند تکه سیاسی، هنری، فلسفی نشان دهد کارگردانی بلد است. اما ماجرا ساده‌تر از این حرف‌هاست. خرگیوش فیلم بدی است و این بودن ربطی به حرف‌های ظاهراً مهمی که کارگردان قرار بوده بزند ندارد. کارگردان مجسمه خوش ظاهر و جذابی ساخته که متاسفانه از جنس مقوا است. 

این مجسمه مقوایی شاید در چند دقیقه اول جلب نظر کند و تماشاگر را مفتون ظاهر خود کند، اما خیلی زود ماهیتش آشکار می‌شود. مجسمه‌ای با این جنس حتی به این درد نمی‌خورد که در کتاب‌خانه یا طاقچه گذاشته شود. پس بهتر است کل آن ادا و اطوارهای پست‌مدرنیستی را بی‌خیال شویم و به ذات ساده و کلیشه‌ای خرگیوش بپردازیم. حرف نهایی خرگیوش یک شعار دست‌مالی شده و تکراری است که از بس آن را شنیده‌ایم از شنیدنش حوصله‌مان سر رفته. خانواده خوب است و حضورش لازم، اما باغبانی دقیقاً از کدام خانواده حرف می‌زند؟ خانواده‌ای که راس آن ایرج ریاکار باشد ارزش این را دارد که به خاطرش یک فیلم نود دقیقه‌ای ساخته شود؟ 

در آخر باید به این نکته اشاره کنم که متوجه نشدم چرا خرگیوش در ایام نوروز اکران شده است. با حضور رقبای قدرتمندی مثل مصادره، لاتاری و به وقت شام بهتر نبود خرگیوش زمان دیگری را برای اکران انتخاب می‌کرد تا جا برای یک فیلم جذاب‌تر باز شود؟

منبع: رویداد24
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
گزارش تصویری